زن به روایت شیطان !
زن به اهریمن گفت:
ـ «مرد، با من به مهربانی و دوستی ست
اهریمن، اندیشید. زن ادامه داد:
ـ «مرد،
هر صبح مرا به گشت و گذار در باغ ِبرین می برد و مرا هر
روز، صدها گل و
نسرین هدیه می آورد. روزی به گشتِ کوه ایم و روزی به دیدار
دریا. روزی به
باغ میوه می;رویم و شبی، در آسمان تیره، ستاره میشمریم.
اهریمن، هیچ نگفت. زن پی گرفت:
ـ
«مرد، مرا میبوسد و هربار به گیسوان ام، گلهای رنگرنگ م
یگذارد. در هُرم
بوسه های مرد، چیزی هست که دلام را بیتاب
می;کند. حسی که میخواهد جداره ی
قلب ام را بگشای اد و از تار و پودِ وجودم
بیرون زند، وانگاه همه در تن
او، در پیچد و با او یکی شود
اهریمن، سخت در هم رفت. لب بر لب گزید و دست بر دست فشرد. اما هیچ نگفت و
خاموش ماند. زن باز گفت:
ـ
«مرد، مرا میستای اد. با وی آرامشی دارم که هرگز با هیچ چیز ند
اشته ام.
خوشتر از هر بوی گل است و گواراتر از هر شمیم سحر. بر من زیباتر از هر
بهاری ست. گویی در این بهشتِ خداوندی، هیچ نعمتی به شکوه و جلال او آفریده
نشده و هیچ لذتی، بالاتر از حضور او نیست.
گویی در دل اهریمن، آتشی شعله می افروخت. گدازان و دودآمیز. سنگین و داغ. لیک هیچ دم نمیزد و آرام به واگویه های زن، گوش فرامیداد. زن، ادامه داد:
ـ «مرا
مرد، خدایواره ی زیبایی ست. زیبا و بر دوام. هرآن چه در زنده گی خواهم در
وی بینم و هر چه آرامش جویام، از وی بگزینم. او مرا از آن خود میخواهد و
من این همه را به او تقدیم کرده ام. مرا از همه پوشاند و من در ستر اوی
ام. بر من فرمان میراند و من از وی فرمان میپذیرم..
اهریمن، تاب نیآورد. دستی به مهر و عشق بر دستان زن بگذارد و با آن چشمهای تیره ی نافذ، در نگاهِ مسخ اش، خیره شد. اهریمن گفت:
ـ «آیا تا به حال هیچ کس، تو را عاشق بوده است تا بدانی که عشق چیست و چه رنگی دیگر دارد؟...»
زن، اندیشناک، به بوته های گل سرخ خیره گشت و پاسخ نداد.
اهریمن باز پرسید:
ـ «آیا تا به امروز، شده که وقتی دستهای ات را به دستِ دلداده ای میدهی، از تبِ تندِ عشق اش، شعله ور شوی؟
شده آن گاه که بوسه ای بر لب ات میگذارد، جداره لبهایات از شدّتِ سوزناکی ی آن بوسه، تاول بزند؟
شده تا به حال آن سان در آغوش عاشق ات فشرده شوی که حس کنی هیچ ای میان شما نیست؟
شده تا به اینک آن سان در تو نگاهِ آه آور و افسونگر کند که پایابِ هیچ ات نمانده باشد؟
شده تا به کنون، هیچ قلبی تو را آن سان عاشق شود که جز تو دیگر هیچ ـ حتا خدا را ـ دوست نداشته باشد؟
شده تا به امروز که یک تن، تنها به تو بیاندیشد و جز تو هیچ نخواهد حتا اگرش از بهشت بران اند و از موهباتِ عدن، محروم اش کنند؟
شده تا به امروز که دلی در تو آن چنان شعله برافروزد که تمام درختان سرسبز پردیس را تا ریشه بسوزاند و بخشکاند؟
شده
آیا که بدانی هر روز، قلبی با طلوع خورشید از عشق تو روشن میگردد و با
غروب آن، در عشق تو میمیرد و با برآمدن ماه، ناله از سر میگیرد و بر مهتاب
مینگرد تا روی تو را بیند و از آفتاب، نام تو را میپرسد و هر سیبی که بر
شاخسار میبیند، میچیند تا به یاد لبهای تو از آن بوسه بردارد؟...
آه!... تو چه میدانی که عشق چیست؟...
تو
چه میدانی که عشق از کدامین فرازه ی بالابلند آمده است؟ تو چه میدانی که
عشق چیست؟ و عاشق کدام است؟ و لذتِ عاشقی چه طعمی را در ذایقه ی تو، به
یادگار خواهد نهاد؟ تو از عشق چه میدانی؟
آن
گاه که عاشق سراز بالش خواب برمیدارد، تنها نام معشوق است که بر لب دارد و
تنها به امید او ست که روز تازه را می آغازد. در اطرافِ خانه ی معشوق
میگذرد تا مگر او را از دورتر فاصلهای ببیند و آرام گیرد. هرآن چه را که
میاندیشد روزی دستان معشوق با آن آشنا شده و یا روزی آشنا خواهد شد،
میبوسد و بر دیده میکشد.
آن
گاه که عاشق، معشوق را با دیگری میبیند، از شدتِ خشم و حسادت و غیرت، چون
آتشفشانی گدازان و سوزان، طغیان میکند. اما هیچ نمیگوید و خاموشی در زبان
میگیرد. نام معشوق را بر هر چه میگذارد و آن هرچه را به نام ـ بارها و
بارها ـ میخواند تا مگر دل اش آرام گیرد...!
آه!... ای زیبای بهشت!... تو چه میدانی که عشق چیست؟...»
زن،
خیره و حیران در اهریمن نگریست. در اهریمن نگریست که چه سان چشمان اش از
شدتِ عشق، گریان و آبدار شده است! و در اهریمن نگریست که چه گونه دستان
;اش از حرارتِ مهر، سُرخیده اند! در اهریمن نگریست که تا چه پایه گونه های
موّربِ خوش تراشی که داشت، در بُغض و بی تابی، چین برداشته است!
اهریمن را نگریست که چه قدر عاشقانه در چشمان اش نگریست
زن، خاموش ماند. اهریمن گفت:
ـ «خدا؛
در این بهشتِ کذایی هیچ فرصت و رخصتِ عشق به ما نخواهد داد و این هوای
تیره ی مسموم، تنها برای همان آدم پرداخته شده تا با تو نردِ بوسه و هم
خوابه گی ببازد و عشق را بر تو حرام آوَرَد. آدم از عشق چه میداند؟ که تو
را مِلکِ خویش میخواند و بر تو مالک است. هیچ عاشق بر هیچ معشوقی مالک
نیست و تن اندام هیچ معشوقی، مزرعهی عاشق نخواهد بود. این بهشتِ مردانه بر
همان خدای و آدم بسنده است که زن را در زیباتر ترانه ای، چون کِشتزار
میخوانند و بر او هرآن چه که خود میپسندند، روا میدارند.
عشق؛
زاده ی اهریمن است و تنها من ام که میدانم چه پایه باید تو را دوست
داشت؟... من ام که میدانم گیسوان تو را با چه گلهایی بیآرای ام! چه زیورها
که بر گردن ات بیآویزم! چه مهرها که به تو بوَرزم و چه بوسه ها که بر تو
میهمان کنم!
عشق؛
زاده ی اهریمن است و تنها من ام که میدانم تو را باید با کدام واژه سرود؟
و تنها من ام که میدانم دستان تُرد و ظریفِ تو را باید با کدام جام و
شراب، شست و در کدام بستری از گلهای سرخ، پیچاند؟...
تنها اهریمن است که عشق را درست میداند و تنها تویی که عشق اهریمن را به درستی میدانی.
نه
آدم و نه خدای آدم، هیچ کدام از این آتشی که در دل من است، آگاهی ندارند و
من آن سان تو را در شراره های محبت و مهر خواهم پوشاند که هیچ دوزخی بر تو
حرارت نگیرد. هیچ آتشی بر تو شعله نیآورد و هیچ زمهریری تن بهاندام ات را
سردآجین نگرداند.
من از تو بُتی خواهم ساخت و تو را خواهم پرستید که خدا، برای پرستیدن ام هیچ علاقه ای ننهاده است.
و
خدا چه میداند که عشق چیست؟ و خدا چه میداند که اهریمن چه گونه و تا به چه
اندازه میتوانست او را عاشق باشد؟ و خدا هیچ نمیدانست که اهریمن چه پایه
در وی دلبسته است!... اما تو میدانی. تو میدانی. چرا که تو، زیباترین شکل
ممکن هستی، و زیباترین شمایل خدایی...»
زن،
هیچ نگفت. گیج در معنای سخن اهریمن ایستاده بود. در وی مینگریست که دستان
تبدار و کشیده اش را چه گونه در هم میفشارد و چه گونه ردای سپیدِ بلندش را
به این سوی و آن سوی میکشد تا مگر به تن برهنهی زن، عطرآگین شود
زن پرسید:
ـ «و تو با من نخواهی خـُفت؟
اهریمن گفت:
«هرگز. تنها تو را به بوسه ای میهمان خواهم کرد. که بوسه؛ بزرگترین نشانه ی عشق است.»
زن پرسید:
ـ «و تو مرا باردار نخواهی کرد
اهریمن گفت:
ـ «هرگز. تنها به تو خواهم نگریست. که نگاه، زیباترین هم آغوشی ی با تو ست و تو تنها مرا برای عشق ورزیدن، کفایتی.
زن پرسید:
ـ «و تو بر من مالک نخواهی بود
اهریمن گفت:
ـ «هرگز. تو از آن ِخودِ خویش خواهی بود. آزاد و رها و هرگاه که مرا بخوانی، با تو و در کنارت خواهم بود.
زن پرسید:
ـ «و تو مرا بر هیچ کس، حرام نخواهی ندانست
اهریمن گفت:
ـ «هیچ
عشقی نیست تا تو را بر دیگری حرام کند. اگر جز من، کسی آمد که تو را عشقی
بیشتر هدیه داد، من بر تو حرام خواهم آمد. که عشق، حلالیتِ ما ست.»
زن پرسید:
ـ «هدیه ام چه خواهی داد»
اهریمن گفت:
ـ «دل... دلی که حتا خدا نیز در آن جایی نخواهد داشت!»
زن گفت:
ـ «چیزی به من بده تا در تو رشته ی اطمینان ببندم و هرگز از تو نگسلم.
اهریمن چنگ در سینه برد و قلبی سرخ و خونین و تپنده را از میانه ی آن بیرون کشید. چونان چون سیبی سرخ و رسیده!
و گفت:
ـ «این قلب من است که از آن تو ست. و من جز این دل، هیچ نخواهم داشت که همه را به تو پیشکش کرده ام...»
زن، سیب را ستاند که قلبِ اهریمن بود!
و آدم، هیچ نمیدانست
یاد یک روز
خفته بوديم و شعاع آفتاب
بر سراپامان بنرمی می خزيد
روی كاشی های ايوان دست نور
سايه هامان را شتابان می كشيد
موج رنگين افق پايان نداشت
آسمان از عطر روز آكنده بود
گرد ما گوئی حرير ابرها
پرده ای نيلوفری افكنده بود
«دوستت دارم» خموش و خسته جان
باز هم لغزيد بر لب های من
ليك گوئی در سكوت نيمروز
گم شد از بی حاصلی آوای من
ناله كردم: آفتاب ... ای آفتاب
بر گل خشكيده ای ديگر متاب
تشنه لب بوديم و او ما را فريفت
در كوير زندگانی چون سراب
در خطوط چهره اش ناگه خزيد
سايه های حسرت پنهان او
چنگ زد خورشيد بر گيسوی من
آسمان لغزيد در چشمان او
آه ... كاش آن لحظه پايانی نداشت
در غم هم محو و رسوا می شديم
كاش با خورشيد می آمیختيم
كاش همرنگ افق ها می شديم